<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>بنیاد فرهنگی طلوع</title>
<description></description>
<atom:link href="http://bonyad-toloo.samenblog.com/rss/106/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://bonyad-toloo.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>سلام بر عشق ...</title>
<link>http://bonyad-toloo.samenblog.com/106.html</link><category>راهیان نور</category>
<category>عید</category>
<category>مناطق عملیاتی</category>
<category>شلمچه</category>
<category>دست نوشته</category>
<description><![CDATA[قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به 
ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل 
شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای 
داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش 
مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . 
		<p align="justify" style="line-height: 200%;">همین که می آیم نفسی بگیرم و 
با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم 
چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم 
بزنم ، به سراغم می آیند.</p>
		<p align="justify" style="line-height: 200%;">قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری 
پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. 
ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند 
خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز 
از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . </p>
		<p align="justify" style="line-height: 200%;">باور کنید خودم هم دیگر خسته شده 
ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با 
زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می 
روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... 
درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی 
تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و 
غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !<br />
<br />
آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه 
ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت 
ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می 
خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می 
زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم 
! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها 
نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر 
آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .<br />
<br />
ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود 
. اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » 
تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم 
دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام 
سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « 
لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی 
می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .<br />
<br />
ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده 
تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن 
با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان 
این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون 
خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ 
خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه 
سرایی می کند .<br />
<br />
		<font color="#000080"><strong>ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...<br />
<br />
تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...</strong></font></p>
		<p style="line-height: 150%; text-align: left; margin: 0cm 1.3pt 0pt 0cm;" dir="rtl" class=" ">
		<font color="#808000"><strong>منبع: وبلاگ شلمچه</strong></font></p>
]]></description>
<pubDate>Thu, 7 Mar 2013 20:28:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>Bonyad-Toloo</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://bonyad-toloo.samenblog.com/106.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>